يکشنبه ٠٢ آبان ١٤٠٠
حكايتها


كندن كوه هاي آتش
داستان عاقبت كم فروشي در بازار كساد دنيا
مالک بن دینار می گفت : یکی از همسایه ها در بستر مرگ افتاد ، به بالینش رفتم و خودم را معرفی کردم ، پس از لحظه ایی گفت: ای مالک دو کوه از اتش جلوی من قرار گرفته است که بالا رفتن و عبور از ان بسیار سخت است. از بستگان او پرسیدم که این اقا چه گناه آشکاری داشته است؟ جواب دادند : دو پیمانه متفاوت برای خرید و فروش داشت و به وسیله ان در خرید و فروش ، کم و زیاد می کرد .
 ١٧:٥٣ - يکشنبه ٣١ شهريور ١٣٩٢ - نظرات : ٠متن کامل >>
يادي از شهيد تورجي زاده
اثر روزي حلال بر تربيت فرزندان
حاج حسن سواد زیادی نداشت. بیشتر ساعات را هم در خانه نبود. اما به این کلام نورانی پیامبر اعظم (ص) عمل می کرد که می‌فرماید: عبادت اگر ده قسمت باشد نُه قسمت آن به دست آوردن روزی حلال است. فراموش نمی‌کنم در آن زمان قیمت نان سه ریال بود .معمولاً کسی که سه عدد نان می‌خریدٰ، ده ریال پول می‌داد. پدر یک نان را به سه قسمت تقسیم می‌کرد. به این افراد یک قسمت نان می‌داد تا مبادا پول شبهه‌ناک وارد زندگیش شود. شاگردانش اعتراض می‌کردند. می‌گفتند: چرا اینقدر وقت خود را برای یک ریال تلف می‌کنی. اما پدر می‌گفت: نباید پوله شبهه‌ناک وارد زندگی شود.
 ٢١:٢٢ - شنبه ٧ ارديبهشت ١٣٩٢ - نظرات : ٠متن کامل >>
تشرف حاج علي بغدادي خدمت حضرت حجت
ماجرای عنایت امام عصر(عج) به یک کارخانه دار
«حاج علی بغدادی» در بغداد کارگاه پارچه‌بافی داشت. 80 تومان سهم امام در ذمه اش بود. برای ادای دینش از بغداد به سمت نجف حركت كرد. در نجف خدمت علما و فقهای بزرگواری که می‌شناخت رسيد. حاج علي ماجرا را اين گونه تعريف مي كند: به مرحوم شیخ انصاری و دو نفر دیگر نفری 20 تومان دادم. هنوز 20 تومان در ذمه‌ام بود. به كاظمين رفتم تا اين مبلغ را هم به مرحوم شیخ محمد حسن کاظمینی كه از فقهاي بزرگ آن زمان بود بدهم. 20 تومان را خدمتشان دادم و قصد برگشت داشتم. شب جمعه بود. ایشان فرمودند: شب جمعه است در کاظمین بمان. گفتم: نه، چون کارگاه پارچه بافی دارم و من هر هفته، عصر پنجشنبه به کارگرها پول می‌دهم، باید برگردم.
 ١٠:٤٧ - شنبه ٣ فروردين ١٣٩٢ - نظرات : ١متن کامل >>
چرا از مردن مي ترسيم
شوق مرگ
مردی خدمت رسول خدا(ص) عرض کرد که چرا من شوق به مرگ ندارم؟ حضرت فرمود: آیا مالی داری؟
 ٢٠:٢٩ - يکشنبه ١٣ اسفند ١٣٩١ - نظرات : ٠متن کامل >>
حکایت های اخلاقی
آب شدن یخ های عمر
سيد مهدي قوام يكي از زهاد تهران شبي بعد از اقامه روضه به خانه بر مي گشت.در ميان راه صداي گريه فردي توجهش را جلب كرد. سيد مهدي متوجه شد كه ابتداي ميدان فقط يك كاسب يخ فروش مانده و با گريه و شيون مي گويد: يك نفر بيايد يخ هاي مرا بخرد، تمام سرمايه ام آب شد.
 ٠٩:١٨ - سه شنبه ٢٤ مرداد ١٣٩١ - نظرات : ١متن کامل >>

2 صفحه بعدی >>